تبليغاتX
•°o.O α†ľαž O.o°•

•°o.O α†ľαž O.o°•

سلامبدون مقدمه میخوام بگمخیلی حرف تو دلمه اما سکوت بهم آرامش میده
فقط اینو می گم
امروز دو سال شد که عزیزترین کسم تنهام گذاشته
دومین سالگردشه
برای شادی روحش یه فاتحه بخونین
شادی روحش منو آروم میکنه
 

امروز روز عید علی شیعیانه و روز عزای علی منه

کلمه به کلمه این حرفا آتیش به دلم میزنه سال پیش سذ مزارش بودم اما امسال 13 ساعت ازش دور بودم 
غم دوریش یه طرف غم دوری از مزارش که تنها دلخوشیم بود عذابم میده
.......

هیشکی برام علی نشددد

با یاد اون زندگی کردن برام آرامش میده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 19:11  توسط hananeh  | 

سلام دوباره

سلام دوستان البته اینجا دوست زیادی ندارم برا اینکه چند وقتیه اصلا

وقت نکردم بیام نت البته وقت هیچ چیزیو نداشتم راستشو بخاین داشتم برا کنکور درس می خوندم

که خوشبختانه قبول شدم

الان تنکابن تو استان مازندران همین بغل رامسرم!

امروز دیگه حوصلم سر رفت گفتم بیام یه چند خطی بنویسم.

تنهام نزارین دلم می گیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:58  توسط hananeh  | 

معناي سيزده جمله كليدي پزشكان

اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم! 

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!

ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:28  توسط hananeh  | 

نامه اي از سوي خدا ( زيباترين نامه ي عمر خود را با اشك ديده بخوانيد )

تا حالا شده احساس تنهایی کنی.فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه.آره حتما شده تو

این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک

ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.اما حتما باز هم برات این اتفاق

افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای

خودش برسه. اون وقت چی؟دیگه به نظرت کی هست؟ خب من اینجا می خوام یه دوست رو

معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد،

دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و صلاحمونو می

خواد اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا

مشکل بعدی سراغش نمی ریم. باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون

باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.تا

حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم

بهش یه سری بزنی سرتو بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که

بهت بگم چقدر دوست دارم .ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که

تو می خوای به فکرت نیستم.می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری

ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد

که میگه((یکی اون بالاست که مارو دوست داره)) 

نامه ای از طرف خدا 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی

برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر

کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت

داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر

شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که

از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو

به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام

دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ

چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو

در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر

گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما

اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه

لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از

آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا

گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،

خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من

وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و

سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 
دوست و دوستدارت: خدا

خدایا

 ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان     وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
 

هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت     جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت

خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند        باده نوشان مست دیدار تواند

هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو     هــم بـود در هـر سـری سـودای تو

حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده     هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 3:4  توسط hananeh  | 

چند تا درس مهم برای زندگی در قالب داستان های فوق العاده خواندنی

درس اول :

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

درس دوم :

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!


نتیجه اخلاقی : یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

درس سوم :

توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!


نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !

درس چهارم :

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!


نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

درس پنجم :

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...
نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

درس ششم :

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود و کشاورز مقرر کرد چنانچه مرد جوان از عهده ی امتحان برآید دخترش را به عقد او درآورد.
کشاورز به مرد جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد ...
اما با تعجب و ناباوری دید که گاو دم نداشت!!!


نتیجه اخلاقی : زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. سعی کن همیشه اولین شانس را دریابی !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 2:53  توسط hananeh  | 

یه داستان واقعی

درست 1ساعت باهم صحبت کردن انگار قصد خداحافظی کردن نداشتن دختره مجبور شد که

باهاش خداحافظی کنه اخه دیرش شده بود باید می رفت دانشگاه

بعده کلاس بدوبدو رفت پیش پسره

یه جوری عجله داشت که انگار چند ساله که ندیدتش

وقتی همدیگرو می دیدیدن از دنیا بی خبر می شدن

اصلا نمی دونستن وقت چجوری می گذشت

بعد چند ساعت به زور از همدیگه خدافظی کردن

حتی تا دم در شرکت به همدیگه نگا می کردن

فرداش دوباره با هم توی یه پارکی قرار می زارن

دختره برا پسره یه سنگگ سفارشی می خره  180 سانتیمتر!

پسره هم مثل همیشه براش 4تا شاخه گل رز می خره

اون روز 5ساعت باهم بودن

دوباره خداحافظی و جدا می شن

صبح  روز بعد دوسته دختره خبر فوت پدر بزرگشو به دختره می ده

کاش هیچ موقع پدر بزرگ فوت نمی کرد

ای کاش 100 سال زنده می موند

دختره زنگ می زنه به پسره قضیرو می گه

قرار می شه 3تایی برن مراسم خاکسپاریه پدر بزرگه

ساعت 10:20 دقیقه صبح روز جمعه 18 آذر سال 87

پسره اومد دنبال دختره و دوستش که برن سر مزارش اماا پسره تا حالا قبرستون نرفته بود

حتی نمی دونست مسیرش از کدوم طرفه جمعه بود شهر خلوت

خلاصه به زور می رن و آدرسو پید امی کنن

ورودی قبرستون پسره ماشینو پارک می کنه پیاده می شه 4شاخه گل رز قرمز می خره

گلارو می ده دست دختره می گه وقتی منم مردم 4تامثل همیشه 4تا گل رز قرمز از همین پسر بچه بخر

دختره کلافه شد نذاشت باقیه حرفشو بگه

وقتی رسیدن زیر پل پسره یه نگاهی به دختره انداخت و گفت خیلی جایه جالبیه

دختره با سر تایید کرد

تا سر خاک هیچ حرفی نزدن

بعد مراسم خاکسپاری پسره چند قدم رفت عقب تر

معلوم بود که حالش خوب نبود

بازم از اون سر دردا دختره می ره تو ماشین و قرصای پسررو می یاره

چند تا قبر اون طرف تر روی یه سنگ قبری نشسته بودن

درست 6تا قبر اون طرف تر مزاره یه پیر زنی بود

خلاصه

بعد چند ساعت بر می گردن

حال پسره خوب نبود به خاطر محیط قبرستون وشکی که بهش وارد شده بود

چند روز بعد حالش  نسبتا بهتر شد

صبح روز 26آذر 87

کلی برای اون روز برنامه ریزی کرده بودن که شب یلدا همدیگرو به خونواده هاشون معرفی کنن

و بعد تموم شدن درس دختره یه عروسی بگیرن

صبح همون روز پسره زنگ می زنه به دختره و درباره قرار مداراشون برای فردا صحبت می کنن

هر دوتاشون خوشحال بودن

شاید بهتره بگم شاد تر از بقیه روزا

همون روزم دختره مهمونی دعوت بود

ازش خداحافظی کرد و آماده شد برای رفتن که پسره باز زنگ زد به دختره

گفت که دلش خیلی شور می زنه

کاش می تونستی بیایی یه بار دیگه ببینمت

دختره لبخندی می زنه و می گه برا همیشه که نمی خوام برم

پسره راضی می شه

ساعت 7-8 عصر دل دختره بد جوری شور می زنه 

وسط مهمونی که مهمونیه خالش بود که تازه عروسی کرده بود

بلند شد رفت یه گوشه ای به پسره زنگ زد 

پسره رد تماس داد

معلوم بود که سرش شلوغ بود

مجبور شد بهش sms بزنه و جریانو بهش بگه

بعد چند دیقه جواب sms بهش رسید

که نوشته شده بود

عزیزم مواظب خودت باش دوستت دارم

دل دختره کمی اروم شد

برگشت پیش بقیه و تا چند ساعت سرش اونقدر مشغول بود که

حتی نتونست به پسره زنگ بزنه انتظار داشت پسره بعد چند ساعت بهش زنگ بزنه

اما نزده بود

ساعت 12 نصف شب برگشتن خونه

اما خبری از پسره نبود

هم نگران بود هم دلواپس به همین خاطر زود بهش زنگ زد

اما بی نتیجه بود

هیچ جوابی نداد دوباره امتحان کرد اما....

دختره به وضوح صدای قلبشو می شنید که داشت از جاش کنده می شد

دوباره زنگ زد که این دفعه یه غریبه جواب داد یا شایدم خودش بود دختره تا امروز نفهمیده که

کی پای تلفن بود

یه مردی با صدای لرزون و آروم جواب داد بله ه

دختره تا خواست حرف بزنه نتونست انگار کسی نمی ذاشت حرف بزنه

داشت خفه می شدکه  گوشیو قطع کرد.

دختره فکر کرد پسره از دستش ناراحته و جواب نمی ده

دوباره تماس گرفت اما  ااا گوشیش خاموش بود

دختره گیج و پرشون تا صبح به گوشیش زنگ زد اماا بی نتیجه بود 

صبح روز بعد دوباره تماس گرفت باز خاموش بود

با شرکتشون تماس گرفت اما کسی نبود

حقم داشتن صبح زود که کسی سر کار نمی ره

چند ساعت بعد دوباره تماس گرفت حتی با خونشون اما کسی جواب نداد

همون روزم هوا بد جوری سرد بود داشت برف می بارید

دختره لباساشو با عجله پوشید که بره سراغ پسره

اما تا خواست از در بره بیرون مادرش نذاشت و ماجرارو تعریف کرد که قراره مادر بزرگش بیاد خونشون

هر چقدر اصرار کرد فایده ای نداشت

مهمونا از زاه رسیدن انگار خیال رفتن نداشتن حتی برا شامم موندن

دختره داشت دیوونه می شد

هر 5دقیقه 2بار به پسره زنگ می زد اما فایده ای نداشت

فردا ی اون روز قرار شد با رفیقش بعد از ظهر بره دم شرکتشون

اون روز هم خوشحال بود هم دلواپس هم عصبانی

کلی حرف برا گفتن اماده کرده بود تو راه همشو تمرین کرده بود حتی 4شاخه گلم براش خریده بود

که بهش بده

اتفاقا همون روز شب یلدا بود

از اولین چهار راه که رد شدن

توی ترافیک گیر کردن

دختره هی چیزایی که قرار بود به پسره بگه رو با دوستش تمرین می کرد

خلاصه بعد 20دقیه رسیدن چهار راه دومی که باید می پیچیدن سمت چپ که از شانس بد 

چراغ قرمز شد 60ثانیه انتظار خیلی سخت بود دختره به زحمت خم شد تا اون طرف  خیابونو ببینه

به زحمت تونست شرکت پسررو که تعطیل بودرو ببینه 

دوسته دختره گفت انگار اتفاقی افتاده اخه چند تا پارچه مشکی اونجاس دختره با ترس گفت

نکنه پدرش ش ش 

وای نه ه ه ه

بیچاره هاااا

شایدم عموش یا مادرش

شایدم خواهرش

شایدم برادرش

تو همین فکرا بودن که 1دقیقه تموم شد کمی که نزدیک شدن اسما واضح تر شدن

دختره دنبال اسم یه اشنا می گشت

دید نوشتن حاج آقا علی اکبر

از ته دل آهی کشید و گفت پدر علی اکبررررررررره

وای خدای من 

جلوی شرکت ترافیک بود و جا برا پارک کردن نبود دختره انگار داشت هزیان می گفت چیزای عجیب غریب

اصلا معلوم نبود چی می گه یه دفعه یه نگا به دوستش می کنه می بینه داره گریه می کنه

و هی می گه آروم باش 

این رفتار دوستش براش عجیب بود هنوز جلوی شرکت بودن

دوسته دختره بغلش می کنه می گه آروم باش عزیزم

دختره می گه اگه تو آروم باشی منم ارومم 

دختره از ماشین پیاده می شه که بره از نزدیک زمان فوتشو بخونه هر  چقدر به اعلامیه نزدیک می شد 

پاهاش سنگینی می کرد انگار پاهاش بی حس شده بود

وقتی عکس اعلامیه رو دید بعد اون هیچی نفهمید

وقتی به هوش اومد دید خونه مادر بزرگشه صدای خنده مهمونا تا 10کوچه اونطرف تر بود

اون روز همه خونه مادر بزرگ دعوت بودن

آخه بلند ترین شب سال شب یلدا بود

هیچی یاد دختره نمی یومد حتی اتفاقای چند ساعت پیش

که بعد چند لحظه زد زیر گریه

بعدا فهمیده بوده بعد از حال رفتنش  دوستش زنگ می زنه به پدر دختره

اما جریانو بهش نمی گه

که اونا بعد از اینکه برده بودنش کیلینیک برده بودنش خونه مادر بزرگش

دختره یکم فکر کردعکس روی اعلامیه رو به خاطر آورود با خودش گفت اون کی بود

علی اکبر که نبود پدرشم که مسنه برادرم که نداره

عموشم که فوت کرده پس کیه

حتی 1 درصدم احتمال نمی داد علی اکبرش باشه

همون لحظه زنگ می زنه به دوستش از اون می پرسه

که در جوابش فقط صدای گریه های دوستشو می شنوه که هی می گفت متاسفم

دختره دوباره بی هوش شد.

دختر قصه ما فهمید که همون شب  فرشته ها علی اکبرشو بردن پیش خدا.اصلا یادش نبود که

علی اکبرش حاجی بوده اصلا تا الانم باورش نشده که علی اکبر دیگه نیست....

فردای اون روز با 4تا گل رز از زیر پل از همون پسر بچه خرید و برد گذاشت روی مزارش

مزارش همون 6 قبر بالاتر از قبر پدر بزرگ دوسته دختره بود

درست روبهروی مزار پیر زنه که اون روز 2تایی روش نشسته بودن .......

همه چیز تموم شددد

همه چیزز

به همین سادگی

شاید اگه اون روز نمی رفتن این اتفاق نمی یوفتاد اینا فکرایین که دختره همش توی ذهنش داره مرور می کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:8  توسط hananeh  | 

::امتحان پایان ترم::

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
 
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
 
آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
 
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
 
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...
 
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام
لاستیک پنچر شده بود؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:52  توسط hananeh  | 

داستان خیلی قشنگ

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید،
خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:45  توسط hananeh  | 

<< سکوتی عجیب >>

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ

زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…

نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی

بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر

کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم

کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:10  توسط hananeh  | 

داستانهای کوتاه

پرنده بودن

پنجره را باز کرده و از طبقه چهلم برج به بیرون می پرم و برای پانزده ثانیه پرنده بودن را تجربه می کنم!

مردی از آمریکای جنوبی

از زمانی که ژنرال پیر نفس کشیدن را ممنوع اعلام کرد به جرم کشیدن یک نفس عمیق در حبسم!

 ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:4  توسط hananeh  | 

من اگه پولدار بودم ... !

 كره ماه رو مي خريدم ...

بقیشو تو ادامه مطلب ببین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط hananeh  |