درست 1ساعت باهم صحبت کردن انگار قصد خداحافظی کردن نداشتن دختره مجبور شد که
باهاش خداحافظی کنه اخه دیرش شده بود باید می رفت دانشگاه
بعده کلاس بدوبدو رفت پیش پسره
یه جوری عجله داشت که انگار چند ساله که ندیدتش
وقتی همدیگرو می دیدیدن از دنیا بی خبر می شدن
اصلا نمی دونستن وقت چجوری می گذشت
بعد چند ساعت به زور از همدیگه خدافظی کردن
حتی تا دم در شرکت به همدیگه نگا می کردن
فرداش دوباره با هم توی یه پارکی قرار می زارن
دختره برا پسره یه سنگگ سفارشی می خره 180 سانتیمتر!
پسره هم مثل همیشه براش 4تا شاخه گل رز می خره
اون روز 5ساعت باهم بودن
دوباره خداحافظی و جدا می شن
صبح روز بعد دوسته دختره خبر فوت پدر بزرگشو به دختره می ده
کاش هیچ موقع پدر بزرگ فوت نمی کرد
ای کاش 100 سال زنده می موند
دختره زنگ می زنه به پسره قضیرو می گه
قرار می شه 3تایی برن مراسم خاکسپاریه پدر بزرگه
ساعت 10:20 دقیقه صبح روز جمعه 18 آذر سال 87
پسره اومد دنبال دختره و دوستش که برن سر مزارش اماا پسره تا حالا قبرستون نرفته بود
حتی نمی دونست مسیرش از کدوم طرفه جمعه بود شهر خلوت
خلاصه به زور می رن و آدرسو پید امی کنن
ورودی قبرستون پسره ماشینو پارک می کنه پیاده می شه 4شاخه گل رز قرمز می خره
گلارو می ده دست دختره می گه وقتی منم مردم 4تامثل همیشه 4تا گل رز قرمز از همین پسر بچه بخر
دختره کلافه شد نذاشت باقیه حرفشو بگه
وقتی رسیدن زیر پل پسره یه نگاهی به دختره انداخت و گفت خیلی جایه جالبیه
دختره با سر تایید کرد
تا سر خاک هیچ حرفی نزدن
بعد مراسم خاکسپاری پسره چند قدم رفت عقب تر
معلوم بود که حالش خوب نبود
بازم از اون سر دردا دختره می ره تو ماشین و قرصای پسررو می یاره
چند تا قبر اون طرف تر روی یه سنگ قبری نشسته بودن
درست 6تا قبر اون طرف تر مزاره یه پیر زنی بود
خلاصه
بعد چند ساعت بر می گردن
حال پسره خوب نبود به خاطر محیط قبرستون وشکی که بهش وارد شده بود
چند روز بعد حالش نسبتا بهتر شد
صبح روز 26آذر 87
کلی برای اون روز برنامه ریزی کرده بودن که شب یلدا همدیگرو به خونواده هاشون معرفی کنن
و بعد تموم شدن درس دختره یه عروسی بگیرن
صبح همون روز پسره زنگ می زنه به دختره و درباره قرار مداراشون برای فردا صحبت می کنن
هر دوتاشون خوشحال بودن
شاید بهتره بگم شاد تر از بقیه روزا
همون روزم دختره مهمونی دعوت بود
ازش خداحافظی کرد و آماده شد برای رفتن که پسره باز زنگ زد به دختره
گفت که دلش خیلی شور می زنه
کاش می تونستی بیایی یه بار دیگه ببینمت
دختره لبخندی می زنه و می گه برا همیشه که نمی خوام برم
پسره راضی می شه
ساعت 7-8 عصر دل دختره بد جوری شور می زنه
وسط مهمونی که مهمونیه خالش بود که تازه عروسی کرده بود
بلند شد رفت یه گوشه ای به پسره زنگ زد
پسره رد تماس داد
معلوم بود که سرش شلوغ بود
مجبور شد بهش sms بزنه و جریانو بهش بگه
بعد چند دیقه جواب sms بهش رسید
که نوشته شده بود
عزیزم مواظب خودت باش دوستت دارم
دل دختره کمی اروم شد
برگشت پیش بقیه و تا چند ساعت سرش اونقدر مشغول بود که
حتی نتونست به پسره زنگ بزنه انتظار داشت پسره بعد چند ساعت بهش زنگ بزنه
اما نزده بود
ساعت 12 نصف شب برگشتن خونه
اما خبری از پسره نبود
هم نگران بود هم دلواپس به همین خاطر زود بهش زنگ زد
اما بی نتیجه بود
هیچ جوابی نداد دوباره امتحان کرد اما....
دختره به وضوح صدای قلبشو می شنید که داشت از جاش کنده می شد
دوباره زنگ زد که این دفعه یه غریبه جواب داد یا شایدم خودش بود دختره تا امروز نفهمیده که
کی پای تلفن بود
یه مردی با صدای لرزون و آروم جواب داد بله ه
دختره تا خواست حرف بزنه نتونست انگار کسی نمی ذاشت حرف بزنه
داشت خفه می شدکه گوشیو قطع کرد.
دختره فکر کرد پسره از دستش ناراحته و جواب نمی ده
دوباره تماس گرفت اما ااا گوشیش خاموش بود
دختره گیج و پرشون تا صبح به گوشیش زنگ زد اماا بی نتیجه بود
صبح روز بعد دوباره تماس گرفت باز خاموش بود
با شرکتشون تماس گرفت اما کسی نبود
حقم داشتن صبح زود که کسی سر کار نمی ره
چند ساعت بعد دوباره تماس گرفت حتی با خونشون اما کسی جواب نداد
همون روزم هوا بد جوری سرد بود داشت برف می بارید
دختره لباساشو با عجله پوشید که بره سراغ پسره
اما تا خواست از در بره بیرون مادرش نذاشت و ماجرارو تعریف کرد که قراره مادر بزرگش بیاد خونشون
هر چقدر اصرار کرد فایده ای نداشت
مهمونا از زاه رسیدن انگار خیال رفتن نداشتن حتی برا شامم موندن
دختره داشت دیوونه می شد
هر 5دقیقه 2بار به پسره زنگ می زد اما فایده ای نداشت
فردا ی اون روز قرار شد با رفیقش بعد از ظهر بره دم شرکتشون
اون روز هم خوشحال بود هم دلواپس هم عصبانی
کلی حرف برا گفتن اماده کرده بود تو راه همشو تمرین کرده بود حتی 4شاخه گلم براش خریده بود
که بهش بده
اتفاقا همون روز شب یلدا بود
از اولین چهار راه که رد شدن
توی ترافیک گیر کردن
دختره هی چیزایی که قرار بود به پسره بگه رو با دوستش تمرین می کرد
خلاصه بعد 20دقیه رسیدن چهار راه دومی که باید می پیچیدن سمت چپ که از شانس بد
چراغ قرمز شد 60ثانیه انتظار خیلی سخت بود دختره به زحمت خم شد تا اون طرف خیابونو ببینه
به زحمت تونست شرکت پسررو که تعطیل بودرو ببینه
دوسته دختره گفت انگار اتفاقی افتاده اخه چند تا پارچه مشکی اونجاس دختره با ترس گفت
نکنه پدرش ش ش
وای نه ه ه ه
بیچاره هاااا
شایدم عموش یا مادرش
شایدم خواهرش
شایدم برادرش
تو همین فکرا بودن که 1دقیقه تموم شد کمی که نزدیک شدن اسما واضح تر شدن
دختره دنبال اسم یه اشنا می گشت
دید نوشتن حاج آقا علی اکبر
از ته دل آهی کشید و گفت پدر علی اکبررررررررره
وای خدای من
جلوی شرکت ترافیک بود و جا برا پارک کردن نبود دختره انگار داشت هزیان می گفت چیزای عجیب غریب
اصلا معلوم نبود چی می گه یه دفعه یه نگا به دوستش می کنه می بینه داره گریه می کنه
و هی می گه آروم باش
این رفتار دوستش براش عجیب بود هنوز جلوی شرکت بودن
دوسته دختره بغلش می کنه می گه آروم باش عزیزم
دختره می گه اگه تو آروم باشی منم ارومم
دختره از ماشین پیاده می شه که بره از نزدیک زمان فوتشو بخونه هر چقدر به اعلامیه نزدیک می شد
پاهاش سنگینی می کرد انگار پاهاش بی حس شده بود
وقتی عکس اعلامیه رو دید بعد اون هیچی نفهمید
وقتی به هوش اومد دید خونه مادر بزرگشه صدای خنده مهمونا تا 10کوچه اونطرف تر بود
اون روز همه خونه مادر بزرگ دعوت بودن
آخه بلند ترین شب سال شب یلدا بود
هیچی یاد دختره نمی یومد حتی اتفاقای چند ساعت پیش
که بعد چند لحظه زد زیر گریه
بعدا فهمیده بوده بعد از حال رفتنش دوستش زنگ می زنه به پدر دختره
اما جریانو بهش نمی گه
که اونا بعد از اینکه برده بودنش کیلینیک برده بودنش خونه مادر بزرگش
دختره یکم فکر کردعکس روی اعلامیه رو به خاطر آورود با خودش گفت اون کی بود
علی اکبر که نبود پدرشم که مسنه برادرم که نداره
عموشم که فوت کرده پس کیه
حتی 1 درصدم احتمال نمی داد علی اکبرش باشه
همون لحظه زنگ می زنه به دوستش از اون می پرسه
که در جوابش فقط صدای گریه های دوستشو می شنوه که هی می گفت متاسفم
دختره دوباره بی هوش شد.
دختر قصه ما فهمید که همون شب فرشته ها علی اکبرشو بردن پیش خدا.اصلا یادش نبود که
علی اکبرش حاجی بوده اصلا تا الانم باورش نشده که علی اکبر دیگه نیست....
فردای اون روز با 4تا گل رز از زیر پل از همون پسر بچه خرید و برد گذاشت روی مزارش
مزارش همون 6 قبر بالاتر از قبر پدر بزرگ دوسته دختره بود
درست روبهروی مزار پیر زنه که اون روز 2تایی روش نشسته بودن .......
همه چیز تموم شددد
همه چیزز
به همین سادگی
.jpg)
شاید اگه اون روز نمی رفتن این اتفاق نمی یوفتاد اینا فکرایین که دختره همش توی ذهنش داره مرور می کنه...